تبليغاتX
khaterateman

khaterateman

خاطرات من

 

اینقدر ننوشتم که دست و دلم به نوشتن نمیره . .

چند روزی هست که دوست داشتم بنویسم اما راستش نمیدونستم باید از کجا شروع کنم

از تعطیلات نوروز بگم که رفتیم بجنورد و کلی بهمون خوش گذشت ولی افسوس که زود گذشت

از حال بدم بگم که حدود یه ماهی میشه که حالم زیاد مساعد نیست البته یه چند روزی هست که

بهتر شدم و سرفه هام کمتر شده  میگن حساسیت بهار ه اس  اما آخه من که به هیچ چیزی حساسیت نداشتم که

تقریبا ۳ هفته ی پیش بود که با یه گلو درد ساده شروع شد و کم کم تبدیل شد به سرفه های شدید

معمولا هر کسی که مریض میشه یه خورده استراحت میکنه ولی من حتی ۱ ساعت نتونستم استراحت کنم آخه کی میومد از کوروش مراقبت کنه که من بخوام استراحت کنم ؟؟؟

یه چند روزی گذشت و یه روز نزدیکای ظهر بود که حالم خیلی بد شد ولی کلی کار داشتم و باید کارمو انجام میدادم ، محمود که هیچ وقت این موقع روز نمیومد خونه همون روز اومد و دید که حالم خیلی بد و با اصرار منو برد درمانگاه .. وقتی دکتر فشارمو گرفت دیدم با تعجب بهم ذل زده

گفتم چیزی شده ؟ گفتش خانم شما فشارتون ۸  واسم سرم نوشت که بزنم ... از اونجایی که حالشو نداشتم ۱.۳۰ ساعت توی درمانگاه بمونم به محمود گفتم سرم و ببریم خونه بعدا میزنم با اصرار من رفتیم خونه

مادرشوهرم زنگ زد که من میام پیشت که بچه رو نگه دارم ، گفتم باشه ممنونم

ساعتای ۲ بودکه دیدم زنگ خونه به صدا در اومد دیدم پدرشوهر تک وتنها با قابلمه ی غذا اومد بالا

پرسیدم مامان نیومدن ؟

گفتش : زهرا و زهره با شوهراشون اومدن باید ناهار اونارو میداد

من :  گفتم مگه اونا بچه ان که اون باید ناهارشونو بده !!!!!!!!

خلاصه رفتشو ؛ بعدش زهره بهم اس زد که ما داریم میایم اونجا

منم از اونجایی که میدونستم باید با این حال زارم و فشار هشتم اینا بیان باید جلوشون خم و راست شم واسش نوشتم : شرمنده من دارم میرم خونه ی دوستم  اونم نوشت : آقاجون که همین الان واست ناهار آورد تو کی ناهارتو خوردی؟

خلاصه ...........

این پیامک من باعث شده بود که دوباره کلی حرف و حدیث پشت من گفته بشه

من بیچاره که توی خونه ی خودم تک و تنها دارم از بی حالی میمیرم و هیچ کسی رو توی این شهر خراب شده ندارم که بهم رسیدگی کنه یا حداقل بچه رو نگه داره باید این همه پشت سرم حرف باشه

زهره عفی به مامانش گفته بود که تو چرا همش هوای نسرینو داری ؟چرا همش میری خونه ی اون ؟تو نسرینو بیشتر از ما دوست داری ... الانم حق نداری بری خونش و هووووووووو از این حرفای چرت و پرت منم حالم خیلی بد شده بود مجبور شدم برم درمانگاه و سرم رو بزنم

همینجوری که سرم داشت چیک چیک میومد گوشیم زنگ خورد دیدم مادر شوهرمه اول میخواستم جواب ندم به خاطر اینکه نیومده بود ازش ناراحت شده بودم اما بعدش جواب دادم و گفتش رفتی خونه بهت زنگ میزنم ... رفتم خونه و زنگ زد و تمام ماجرارو واسم تعریف کرد

با خودم گفتم اشکال نداره بذار اینقدر به این کارای احمقانشون ادامه بدن تا بمیرن ... به قول محمودم که میگه همیشه پشت سر آدمای بزرگ حرف هست پس بزار اینقدر حرف بزنن تا تورو بزرگترت کنن من که باهاشون کاری نداشتم و ندارم ولی خدا شاهده که هنوز که هنوز یادم نمیاد کوچکترین بی احترامی بهشون کرده باشم ؛ بی احترامی خیلی ازشون دیدم ولی به روی خودم نیاوردم ... مامانم که فهمید حالم بده بنده خدا از بجنورد این همه راه و با خواهرم پاشدن اومدن و کلی خجالتم دادن دستت درد نکنه مامان خوشگلم که اینقد به فکرمی و هوامو داری و با این کمر دردت پاشدی این همه راه و به خاطر من اومدی قربونتون برم من

...............................................................................................................................

خدایا شکرت به خاطر داشتن محمود و کوروش  که واقعا همدمم هستن

خدایا شکرت به خاطر داشتن خونواده ی گرم و صمیمی که دارم

از بس خدارو شکر کردم فک کنم الان خدا هم شاکی میشه که بابا بس کن دیگه چقد حرف میزنی..

فعلا بای

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:8 توسط نسرین|

آخرین پست سال 90

سال 90 واسه منو محمود پر از اتفاقات جور واجور بود که دلم میخواد توی دفتر خاطراتم بنویسمشون البته تا جایی که ذهنم یاری بکنه :

اول اینکه خدا به ما کوروش رو داد که به خودی خود زندگی ما یه رنگ و بوی دیگه ای گرفت و خوشحال از اینکه سالم و قوی و با نشاط پسرم

دوم اینکه موقعی که کوروش به دنیا اومد مامانم و سما جون کنارم بودن و کلی بهم کمک کردن تا تونستم بچه داری رو یاد بگیرم و از پس بزرگ کردن کوروش بربیام ؛ دستتون میبوسم به خاطر تمام محبتاتون

سوم اینکه محمود عزیزم تونست امسال با کمک همکارش ساختمان سازیشو راه بندازه و 2 تا ساختمون رو تا آخر امسال به پایان خواهد رسوند ؛ خوشحالم از اینکه عزیزم داره توی کاراش پیشرفت میکنه

چهارم اینکه قبل اینکه کوروش عزیزم به دنیا بیاد یه درگیری با خواهر شوهرای گرام پیش اومد که با این که من تقصیری نداشتم ولی مهم نیست دیگه ، بخشیدمشون

پنجم اینکه از نظر درسی که افتضاح دارم پیش میرم چون مجبور شدم به خاطر کوروش یه ترم رو مرخصی بگیرم یه جورایی احساس میکنم حالا که دوباره دارم میرم دانشگاه مغزم کشش سابق رو نداره امیدوارم احساسم این دفعه اشتباه کرده باشه و واسه سال جدید توی درسام موفق باشم 

و آرزوهای من واسه سال جدید:

1- کوروش رو بتونیم به یه مرحله ای از زندگی برسونیم که اول واسه خودش یه شخصیت والا و بالا بشه و هیچ کمبودی رو در زندگی احساس نکنه

2- دوست دارم محمودم توی کاراش روز به روز پیشرفت کنه و از نظر مالی هیچ مشکلی نداشته باشیم

3- امیدوارم توی سال جدید مشکلات مالی خونواده ام هم حل بشه و مامان و بابامو همیشه خوشحال ببینم

4- امیدوارم بچه ی داداشم که قراره 3 ماه دیگه به دنیا بیاد صحیح و سالم در آغوش پدر و مادرش رشد کنه

5- امیدوارم راضی و امیر محمد هم خوشبخت بشن و خدا جون هم یه معجزه ای کنه که زندگیشون یه سری تغییرات خوبی داشته باشه و امیرمحمد کوچولوی من کمتر با سوالاش که همشون راجع به بابا مهدیشه مامانشو اذیت کنه

6- امیدوارم بتونیم یه خونه ی خوب هم در گرگان بخریم

7- امیدوارم کلا سال خیلی خیلی خیلی خوبی داشته باشیم

دیگه فک کنم خیلی آرزوهام زیاد شد

امیدوارم سال 91 سالی پر از عشق و محبت و دوستی و ... باشه واسه همه مردم

..............................................................................................................................

پیشاپیش سال 91 مبارک

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 16:2 توسط نسرین|

مدتها بود حس و حالی واسه نوشتن نداشتم و یا وقتی میومدم که چیزی بنویسم انگاری که طلسمم کرده باشن نمیتونستم بنویسم یا به اصطلاح دستم به قلم نمیرفت

در این یه ماهی که نبودم و ننوشتم یه سری اتفاقاتی پیش اومد البته نه واسه من واسه یکی از دوستان - که حالا حس نوشتنش نیست یعنی وقتشو ندارم چون هر آن ممکنه آقا کوروش از خواب بیدار بشه و بهونه گیریاش شروع بشه

ماه پیش که در مراسم جشنواره وبلاگ نویسی شرکت کردم به همراه محمود و کوروش ؛ آقا کوروش ما اینقدر صداهای مختلف از خودش در آورد که نظر همه رو به خودش جلب کرده بودو این آقای عکاس هم که از زاویه های مختلف از کوروش چیلیک چیلیک عکس میگرفت

خیلی این روزا شیطون شده اصلا شیطنت از چهره اش میباره موندم این یه خورده که بزرگتر بشه باید چیکارش کنم فک نکنم اصلا حریفش بشم ، 4 دست و پا که نه ولی بچه ام داره تلاش میکنه روی زانوها و دستاش وایسته ولی چند ثانیه ای که وایمیسته با سینه میخوره زمینو منو محمود هم هر هر بهش میخندیم

شنیدن که میگن بچه ها با صدای لالایی مامانشون بهتر میخوابن !!!

ولی کوروش ما برعکسه با صدای لالایی باباش بهتر میخوابه ، کوروش کلا رو خواب بعد از ظهرش خیلی حساس و حتما باید باباش واسش لالایی بخونه تا بخوابه

دیروز که محمود نبود ؛ من خیلی سعی کردم که بخوابونمش واسش لالایی خوندم اما دیدم اصلا فایده نداره

با خودم گفتم صدای لالایی محمود و که با موبایلم ظبط کردم و واسش بذارم همین کارو هم کردم

شاید باورتون نشه ولی ظرف 5 دقیقه به صدای باباش گوش کردو بعدش راحت خوابید!!!

عجیب ولی واقعی که میگن اینه ها!!!

.................................................................................................................

کوروشم امروز دقیقا 7 ماه و 12 روزشه و خیلی خیلی خوشحالم از این که اولین عید نوروزی هستش که من و محمود کوروش رو در کنارمون داریم و امیدوارم سالیان سال در کنار همدیگه سر سفره هفت سین سالم و تندرست و شاد باشیم

.......................................................................................................................

پیشاپیش 4 شنبه سوری و عید باستانی رو به همتون تبریک میگم

البته اگه حسی باشدو دوباره طلسم نشم فک کنم پست آخر سالمو بنویسم

بدرود

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 15:18 توسط نسرین|


 این روزا اصلا وقتی واسه اینکه بخوام به خودم برسمو ندارم حتی وقت اینکه بخوام خودمو تو آیینه هم ببینم رو هم ندارم !!! و اینا همش برمیگرده به آقا کوروش لوس و نازنازی و غر غرو قصه ما

کوروش کوچولو من جدیدا کارای زیادی یاد گرفته که خیلی شیرین و خوردنی شده از جمله کارهایی که میکنه :

یکیش اینه که سعی میکنه انگشتای هر دو دستش رو درون هم ببره که خوب چون زیاد تعادل نداره 2 تا انگشتش رو بین یه انگشت دیگه اش میبره

از مهمترین کارهایی هم که یاد گرفته و انجام میده ...... دمر شدنش هست که ان شاالله به زودی فک کنم یعنی از ماه دیگه چهار دست و پا بره دیگه

جدیدا هر موقع با تلفن با مامان اینا که صحبت میکنم آقا اصرار داره که گوشی رو بهش بدم و اصلا به بنده مجال صحبت کردن نمیدن ، خودش گوشی رو میگیره و شروع میکنه به صدا درآوردن ، فقط کافی که گوشی رو ازش بگیری وااااااااااااای قهر میکنه گریه ، غرغر میکنه به محض اینکه گوشی رو بهش بدم دوباره شروع میکنه به صدا در آوردن

خوب دیگه وروجک شده شدید .... به همه چی خیلی دقیق توجه میکنه

مدام پاهاشو به هم میسابه و با دستاش ور میره و اسباب بازیهاشو میتونه دستش بگیره و از همه جالبتر اینکه وقتی بهش روزنامه میدم روزنامه رو قشنگ مچاله میکنه و بعدشم که عصبی میشه روزنامه رو پاره میکنه

منو محمودم که کارمون شده به اداهای این خندیدن

دیروز هم اولین شروع تغذیه کوروش کوچولو بود

آخه هر موقع که ما غذا میخوریم با یه نگاه مظلومانه ای به خوردن ما خیره میشه و لباشو جمع میکنه که دیگه دلمون واسش کباب شد دیگه

و چون دیگه احساس کردیم که به اون مرحله ای رسیده که از همه نظر رشدش عالی بوده دیروز واسه اولین بار بهش غذا دادم خورد

واسش فرنی درست کردم با یه اشتهایی میخورد بچه که کلی حال کردیم

خیلی واسمون جالب بود کلا یه حس خاصی داشتیم

.................................................................................................................................

راستی تولد 2 سالگی خاطرات من رو بهش تبریک میگم ان شاالله 20 ساله شی


نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 16:20 توسط نسرین|



دیگه هیچی مثه گذشته ها نیست


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 14:20 توسط نسرین|


نخستین مسابقه وبلاگ نویسی

نخستین مسابقه وبلاگ نویسی در ایام محرم وصفر با همکاری سازمان فرهنگی ورزشی شهرداری گرگان توسط خانه فرهنگ جوان برگزار خواهد شد.

توضیحکی از نکاتی که شرکت کنندگان باید رعایت کنند باید حداقل در وبلاگ 10 پست داشته باشند یعنی افراد نمیتوانند صرفا با ثبت یک وبلاگ و یک مطلب مرتبط در جشنواره شرکت کنند........



مسابقه وبلاگ نویسی شقایق های عاشورایی در گرگان
منبع : وبلاگ فرشید نیک نژاد         

http://gorganvarzesh1.persianblog.ir/

        

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 17:6 توسط نسرین|

 

  کوروش عزیزم 2 روز پیش 4 ماهش تموم شدو واکسن 4 ماهگیشو زدیم و از اونجایی که بزرگ شده و درد وخیلی خوب حس میکنه ، بچه ام کلی گریه کرد و حتی کارش به تب هم رسید -  تا صبح تب داشت و گریه میکرد

من هم که 4 روز سرما خوردم و خیلی بیحالم ولی در عین حال باید مراقب کوروش هم میشدم

خدارو شکر که محمودم خیلی صبور و قوی -تونست از هر دومون مراقبت کنه

کوروش که تا 5 صبح بیدار بود و ما هم خواب نداشتیم دیگه ، تا ساعت 6 صبح روز بعدش که تبش قطع شدو

تونست بخوابه



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 16:35 توسط نسرین|

عید غدیر رو به تموم مسلمین تبریک و تهنیت عرض میکنم

امروز روز عید غدیر بود و من و محمود و کوروش کوچولو خونه ی چند تا از دوستان و همکارای محمود که سید بودن رفتیم و خونه ی یکی از همکاراش که بودیم یه چند تا مهمون دیگه هم داشتن ، همشون شیفته ی کوروش شده

بودن و به خصوص خانوم همکار محمود که جای مادر بنده هم بودن خیلی از کوروش خوشش اومده بود و مدام کوروش و بغل میکرد بنده خدا ، توو خونه قدم میزد که مبادا کوروش گریه کنه

کوروش ما کلا رابطه اش با آقایون خیلی خوبه و کلی واسشون میخنده ولی با خانوما ... واااااااااای ، اخم  اخم

ولی بغل خانوم مهندس که بودن خیلی ساکت بود و اصلا گریه نکرد

کلا پسرم وقتی مهمونی جایی میریم انگاری که متوجه میشه و آبرو داری میکنه

راستی کوروشم امروز از همکار محمود یه تراول 50000 تومانی گرفت ... دستشون درد نکنه

اینم از امروز ما که 3 تایی خیلی بهمون خوش گذشت

......................................................................................................................................

محمود عزیزم به خاطر تمام زحماتی که واسه من و کوروش میکشی بی نهایت ازت ممنونم

تو عشق اول و آخر من هستی و همیشه دوستت خواهم داشت عشق من

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 22:28 توسط نسرین|

کوروش عزیزم با اجازت این پست رو اختصاص میدم به خودم قربونت برم من

ادامه مطلب ....


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 18:25 توسط نسرین|

هر چند یه 3 روزی میشه که از سالروز تولد کوروش کبیر _ پادشاه بزرگ _ایران زمین گذشته ولی دوست داشتم این روز بزرگ رو در دفترم ثبت کنم

7 آبان سالروز بزرگ مرد ایران زمین ، کوروش کبیر را به تمام ایرانیان تبریک میگم

امیدوارم کوروش من و کوروشهای دیگه پا جای پای کوروش کبیر بنهند و مانند او افکار بزرگی داشته باشند 

............................................................................................................................................

کوروش عزیزم امیدوارم یه روزی که میدونم خیلی دیر نیست واسه خودت یه شخصیت بزرگ و مهم بشی

کوروش عزیزم امروز 3ماهش پر شد و به امید خدا داره روز به روز بزرگتر مشه

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 15:18 توسط نسرین|


آخرين مطالب
» همیشه پشت سر آدمای بزرگ حرف هست
» سالی که در پی گذر است
» باز هم راجع به کوروش
» همه چی راجع به کوروش
» دیگه هیچی مثه گذشته ها نیست
» نخستین مسابقه وبلاگ نویسی
» 4 ماهگی و ...
» عید غدیر و ...
» هوا گرفته و ...
» 7 آبان سالروز تولد کوروش کبیر و ...

Design By : Pichak